تبليغاتX
آرامش در سکوت شب

آرامش در سکوت شب

برای تازه شدن دیر نیست
مهربانم

با تو عهدی ميبندم ناگسستنی

فراموش نشدنی

و ماندگار

قلبم را به تو هدیه میدهم

به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم

به تو که روحت را

سرشتت را

عصاره ی وجودت را ميپرستم

و به آن عميقاً عـشق ميـورزم

ای عزیز ستودنی

مهربان ماندنی

نازنین خواستنی

بدان و آگاه باش که من

تو را

هيچگاه

هيچ کجا

هيچ لحظه ای

تنها نخواهم گذاشت

و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد

مطمئن باش

تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد همسر عزیزتر از جانم...

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 18:42 توسط سعید |
نامه ای برای...؟!

به نام آن کسی که ستایش کردنش تمامی ندارد.

 زیبای بهتر از جانم: نمیدانم در سر لوحه نامه چه بنویسم؟ اندیشیدم بهتر است نامه را بدون سرلوحه و اسم شروع کنم. زیرا دوست ندارم مردم بفهمند من تو را از ته دل دوست دارم. عجیب است اگر بنویسم به همین اطلاع دیگران نیز حسادت میورزم زیرا نمی پسندم نام تو را اگرچه یکبار هم شده کسی بر زبان آورد و حتی در فکر خود نیز آن را مجسم سازم زیرا تو تنها مال منی... همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده ی صبحگاهی زودگذر باشد میترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند از میان ابرهای تیره و تار بگذرد و روان مرا روشن سازد. تو خوب دانسته ای که دیگر جسم و جانم قدرت دوری تو را ندارد و تا من امید دیدار تو را شب و روز در ذهن خود نپرورانم نمیتوانم دقایقی چند در آسایش باشم.! میخواهم از زندگی و انگیزه آن برایت بگویم! زندگی, تو هستی و انگیزه آن نیز باز تو هستی بگذار من و پروانه بسوزیم و بسازیم و سوختن تو و شمع را هرگز به چشم نبینیم. در پایان من و روانم که هر دو در تو غرق هستیم به انتظار دیدن تو لحظه شماری میکنیم! کسی که غبار کالبد خاکیش هم تو را فراموش نمیکند...

 دوستدار همیشگی تو: سعید

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 18:38 توسط سعید |
نامه ای کوتاه به همسرم...

همسر عزیزم!

خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیرد... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...

«خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است»

  

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 15:16 توسط سعید |
دوران جدید...

این بار دست پر اومدم. شاید کمی نوشته هایم تغییر کند. از کوچه های خلوت به عشقی کران رسیدم ناگهان دلم لرزید و عاشق شدم. هر کسی یار کسی را به جای یار خویش ترجیح نمیدهد. من هم او را (برای خودم) گرفتم. آنگاه که وقتش بود. با نگاهش عاشق شدم. با لبخندش جان گرفتم...

۞۩ஜ═════ஜ۩۩ஜ═════ஜ۩۞

 !!! همسر مهربانم، شیرین ترین لحظه، لحظه ی با تو بودن است !!!

   بی نهایت دوستت دارم   

۞۩ஜ═════ஜ۩۩ஜ═════ஜ۩۞

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 14:49 توسط سعید |
سلام خدا جون... (دعای امیر 16 ساله)

سلام خدا جون
خوبی؟
باهام که قهر نیستی؟
میدونم که نیستی
آخه تو خیلی خیلی مهربونی
خدا جون ازت چند تا خواهش دارم
به من گوش میدی؟
حواست با منه
چند لحظه بهم گوش کن
خدا... من
آره، من
چجوری بهت بگم
خیلخب بهت میگم
اما یه جور دیگه
بهم قول بده هر چی نگاه بد به آدماست دور کنی
بهم قول بده که صبر آدما رو بالا ببری
بهم قول بده هیچ آدمی رو تنها نذاری
بهم قول بده عاشقا رو بهم برسونی
بهم قول بده غم و از دل آدما دربیاری
خدا خودت میدونی منظورم چیه
دوستت دارم
ما رو تنها نذار

برگرفته از خاطرات غم و شاد پسر 16 ساله

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 22:46 توسط سعید |
ازدواج عاشقانه و رضایت از زندگی

به چه شرطی ازدواج به رضایت از زندگی می انجامد؟

ما در موقعیت‌های گوناگون زندگی روزمرّه، عواطف و هیجانات فراوان و متفاوتی را تجربه می‌کنیم که تا حدّ زیادی بر تصمیم‌گیری‌ها، اَعمال و افکار ما تأثیر می‌گذارند؛ امّا از آن جا که بشر متمدّن امروز، سعی دارد رفتار خود را بیشتر به تعقّل و تفکّر نسبت دهد ، بنا بر این ، ارزش کمتری برای عواطف بشری قائل است. گویی عواطف، در کل موجودیت و هستی انسان، در مرتبه پایین‌تری از عقل قرار دارد، گرچه به لحاظ تکاملی، قبل از این که انسانِ به ظاهر منطقی و متفکّر امروز وجود داشته باشد ، عواطف و هیجانات ، برای میلیون‌ها سال در سازگاری اجداد ما با شرایط محیط ، نقش بسیار مهمّی داشته‌اند و هنوز هم بشر، بدون عاطفه، احساس پوچی می‌کند؛ چرا که بسیاری از مفاهیم زیباشناختی، از عواطف بشر سرچشمه می‌گیرند و گذشته از این، هیجانات، در ادامه بقای ما نقش کلیدی دارند.

ازدواج، نمونه بارزی است از تبادل هیجان‌ها و عواطف مثبت انسانی نسبت به انسان دیگر که در صورت موفقیت حالتی از شادکامی یا همان رضایت از زندگی است.

شناخت هیجانات، رمز کامروایی و ناکامی

متأسّفانه امروزه انسان، از نقش هیجانات خود ـ‌که عامل بسیار مهمی در انگیزش و رفتار هستندـ، آگاهی کمی دارد. ما برای بیان بسیاری از عواطف خود، دچار فقر کلامی هستیم و واژه توصیف‌کننده حالت خود را نمی‌دانیم. این حالت، منجر به فقر ارتباطی بین همسران نیز می‌شود. شادکامی و سلامت ذهنی، در برگیرنده احساسات مثبتی مانند: لذّت، آرامش، حسّ جریان داشتن و شیفتگی در زندگی است.

ازدواج می‌تواند عواطف مثبت را در زندگی مشترک، جاری و تقویت کند. عواطف مثبت، سه دسته‌اند:

1. آنهایی که به گذشته مربوط هستند.

2. آنهایی که به زمان حال تعلّق دارند.

3. آنچه به آینده مربوط است.

عواطف مثبت مربوط به گذشته، شامل: رضایت خاطر، خرسندی، کامیابی و حسّ سرافرازی می‌شود. خوش‌بینی، امید، ایمان و اطمینان نیز عواطف اصلی مربوط به آینده‌اند؛ امّا عواطف مثبت مربوط به زمان حال، دو طبقه متمایز: لذّات زودگذر و کامروایی پایدار را تشکیل می‌دهند. لذّات زودگذر، از کانال‌های حسّی به دست می‌آیند، مانند: احساسات ناشی از روابط جنسی، بوهای خوش و مزه‌های مطبوع.

 

تحقّق اهداف عملی زندگی زناشویی و هدف های عاطفی هر یک از همسران ، مستلزم روحیه همکاری در برنامه‌ریزی، تصمیم‌گیری، تقسیم منطقی کار و اجرای مؤثّر آن است.

 

ازدواج، حرکتی بین هیجانات مثبت و منفی

نظر به این که ازدواج، پیوندی عاطفی است، می‌توان عواطف مثبت و منفی را در فرایند آن، تجربه کرد. یعنی آمیزه‌ای از شادکامی و تلخ‌کامی. ازدواج، ظرفیت‌های درونی بسیاری دارد تا بتواند عواطف مثبت را در فرایند زندگی و شدن، به ظهور برساند و آنها را تقویت کند.

امّا واقعیت، آن است که زندگی، آمیزه‌ای از شادی‌ها و ناراحتی‌هاست. زوج‌هایی موفّق‌اند که درصد شادکامی‌شان بیش از شکست‌هایشان باشد. با توجّه به تغییر و تحوّلات دهه‌های اخیر، نگرش نسبت به خانواده و سازمان آن، متحوّل گردیده و نیاز به یادگیری مهارت‌های جدید ، احساس می‌شود.

داشتن ارتباط سالم و در عین حال طولانی با همسر، کارِ دشواری است و نیازمند برقراری تعادل و توازن میان زن و شوهر است؛ زیرا کشش از هر سو بسیار نیرومند است: از یک سو می‌خواهیم جدا و مستقل باشیم و از حقوق فردی خود به بهترین وجه، بهره‌مند شویم و از سوی دیگر، به برقراری ارتباط و دوستی با همسر، شدیداً نیازمندیم و ناچار، باید یا به گروه دوستان و یا خانواده تعلّق داشته باشیم.

 

هنگامی که زوج‌ها، تعادل بین این دو کشش را از دست بدهند، مشکلات زندگی‌شان آغاز خواهد شد و از شادکامی، فاصله می‌گیرند.

نداشتن مهارت‌های لازم و طرز تلقّی‌های مناسب ، روابط زن و شوهر را با مشکل رو به رو می‌سازد، در حالی که اگر قرار باشد زن و شوهر، به هدف‌های عملی زندگی زناشویی (انجام دادن وظایف روزمرّه، اداره خانواده، اداره امور مالی، تربیت فرزندان و...) و هدف‌های عاطفی خود ، جامه عمل بپوشانند ، به آن دو، نیاز مبرم دارند. تحقّق این اهداف، مستلزم روحیه همکاری در برنامه‌ریزی، تصمیم‌گیری، تقسیم منطقی کار و اجرای مؤثّر آن است.

 

ازدواج، اگر می‌خواهد همراه با شادکامی باشد، باید با عشق همراه باشد.

 

از طرفی ازدواج، در مرتبه دوم اهمیت است و آنچه بیش از خودِ ازدواج اهمیت دارد ، عشق است. ازدواج، اگر می‌خواهد همراه با شادکامی باشد، باید با عشق همراه باشد.اگر افراد تنها بنا بر مصلحت های گوناگون در کنار هم زندگی کنند، زندگی شان خشک و بی روح بوده و شادکامی طرفین را همراه ندارد.

ازدواج‌های امروزی، بیشتر با پیش‌فرض‌ها و تعصّبات گوناگونی درباره موضوعات عاطفی و فعّالیت‌های زندگی انجام می‌گیرند که به مرور زمان، به کشمکش‌ها و اختلافات اساسی در زندگی می‌انجامند و در نهایت نیز شاید طلاق، تنها چاره کار باشد.برای اینکه دچار این مشکلات نشوید و خدایی نکرده ناامید از داشتن رابطه ی زناشویی موفق نباشید ،در مقاله ی بعد با ما باشید تا راهکارهایی برای ایجاد «حس رضایت از زندگی زناشویی» را بیان کنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 22:56 توسط سعید |
شوهر احمق

شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قایق ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون...درهمین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند...تصمیمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.... اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بیرون خیلی بده..." که همسر عزیزم، که الان بیست ساله با هم ازدواج کردیم، جواب داد: " آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین هوائی رفته ماهیگیری؟!! ...... من هنوز که هنوزه نمیدونم همسرم اون روز شوخی میکرد یا نه، ولی من دیگه هیچوقت نرفتم ماهیگیری

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 22:17 توسط سعید |
نصیحت لقمان

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
- اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
- دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.
- و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
- اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
- اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
- و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 22:11 توسط سعید |
You Can

۞۩ஜ═════ஜ۩۩ஜ═════ஜ۩۞

 U CAN CHANGE YOUR BAD FEELS TO THE BEST POSITIVE ENERGIES

۞۩ஜ═════ஜ۩۩ஜ═════ஜ۩۞

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 22:12 توسط سعید |
خیره شدن

از نزدیکترین

فاصله نانومتر

وقتی به چشمانت خیره شدم

سلول های عصبی پیام رسان دوپامینم لذتی عاشقانه را

هم مصاحبتی٬ آتشین و هم معنوی به قشر مغزم مخابره کردند

که تمام وجودم مملو شد از عطر نگاهت

لبریز از اشک فراقت

سرشار از شوق وصالت

تنها از محو جمالت ...

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 23:2 توسط سعید |
عشق نانومتری

چطور و از چه فاصله نانومتری غنچه بودن لبانم را تشخیص می دهی؟ کمترین محرکی که می فهمی لبانم حرکت کرده چند نانومتر است؟

با این حال نمی دانم چطور از قرنیه چشمانت عبور می کند؟ و عدسی چشمانت موقع دیدن لبهایم کروی شکل است یا پهن؟

... عبور از قرنیه٬ عدسی و زجاجیه تا رسیدن به شبکیه و لکه زرد برایت دشوار است! و دشوار تر از آن تبدیل به پیام های الکترونیکی است جهت ارسال به ناحیه قشر مخ٬ اعم از:

هیپوکامپ جهت بازیابی اطلاعات٬ که قبلاْ با بوسه لبهایم آشنایی داشته ای و یا شاید تالاموس برای خواب بعد از بوسه٬ یا هیپوتالاموس برای خوردن لبهایم و با ناقطبی شدن غشای آکسون و ورود و خروج سدیم٬ فسفر٬ پتاسیم و کلسیم ضربان قلبت شدید٬ مردمک چشمانت گشاد و فشار خونت بالا میرود که بیان کنی برایت عجیب و تازه هست ...!

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 23:1 توسط سعید |
ایمان

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 18:24 توسط سعید |
اشک

امشب تمام ستارگان آسمان گريه مي کنند...
امشب تمام مرغان آسمان اشک مي ريزند...
امشب اشکي از چشمي مي ريزد. امشب قلبي مي شکند و صداي شکستنش به آسمانها مي رسد
اما نمي دانم...
نمي دانم چرا به گوش خدا نمي رسد...!

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 12:48 توسط سعید |
مداد سفید

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند... به جز مداد سفيد... هيچ کسي به او کار نمي داد... همه مي گفتند: «تو به هيچ دردي نمي خوري»...

يک شب که مداد رنگي ها... توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد... ماه کشيد... مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي... جاي خالي او... با هيچ رنگي پر نشد.

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 22:3 توسط سعید |
سال نو مبارک

به نام خدا
خورشید از میعادگاه نخست، باز آغاز سفر می‌کند؛ سفری که سوغاتش برای زمینی‌های منتظر، فرصت دیگری است تا محبت را در گره بین دستهاشان بکارند و دل به استقبال نیکی، آیینه بندان کنند.

«سال نو مبارک»

دلم برای همتون تنگ میشه. ۱۴ روز نیستم، اگه تونستم حتما آپ میکنم

+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 12:1 توسط سعید |
عشق برادر

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت : «درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند». بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت: «درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود». بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند.

+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 10:33 توسط سعید |
مادر

+ نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 17:15 توسط سعید |
!.......... بودیم ..........!

+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 20:20 توسط سعید |
یک داستان تکان دهنده

«این داستان بر اساس یک واقعیت است نه خیال و رویا»

«خواندن کامل داستان خالی از لطف نخواهد بود»

عصر روز پنج شنبه درایستگاه منتظراومدن اتوبوس بودم. پدرودختری به ایستگاه اومدن ونشستن.هردو ظاهری بسیارفقیرانه داشتند. دخترک معصوم، لباس کهنه ای به تن داشت خیلی کهنه.

اتوبوس نیومد پدردخترک تصمیم گرفت که تاکسی بگیره ولی راننده ها با مقصدی که اون میخواست هم مسیر نبودن. خسته شد و روی صندلی نشست.وقتی به دخترک نگاه نمی کردم بهم چشم می دوخت وقتی نگاهش می کردم چشم ازم برمی داشت به همین خاطربه او چشم دوختم و یک لحظه هم ازش چشم برنداشتم.

نگاهم نمی کرد تا زمانی که بی طاقت شد و نگاه کرد رنگ چشماش سبز بود ونیازمند محبت.مدام چشمهایش راجمع می کرد تا منو واضح ببینه ازاینجا شد که فهمیدم چشمهاش کم سو ست.همین طور به هم زل زده بودیم.اتوبوس نیومد .پدرش دوباره بلند شد و تصمیم گرفت تاکسی بگیره ولی راننده ها باز هم اون مقصدی که او در نظرداشت رو نمی رفتن.وقتی برگشت تا روی صندلی بنشینه با دیدن ما یکه خورد چون دخترش سر روی شونه هام گذاشته بود ومی خندید من هم دستهای او را در دستام فشار میدادم ونوازش می کردم.

پدرش جلوآمد و روبه دخترش کرد و گفت :نجوا! خانم را اذیت نکن .من بدون لحظه ای صبر گفتم نجوا یک فرشته ست و فرشته ها کسی را اذیت نمی کنن. واینطور شد که سر صحبت بازشد.

پدرنجوا میگفت: دخترش، مادر خود را دربدو تولد ازدست داده و تا حالا یاد نداشته که نجوا با یک خانم چنین رفتاری را ازخودش نشون بده.او از همه گریزون بود اگه کسی می خواست به او دست بزنه جیغ می کشید ولی الان با تو ارتباط عاطفی برقرار کرده . او می گفت کم کم نجواداره بینایی اش را از دست می ده و تنها راه نجاتش گرفتن چشم است اگر کسی پیدا بشه که نمی شه چشم هایش را به دخترش بده، دخترش کور نمیشه.

حرف هایش جگر منو سوزوند .قلبم آتیش گرفت و اشک در چشم هام حلقه زد. اتوبوس خیلی دیرکرده بود نمی دونم چرا حتما حکمتی در کار بوده. به نجوا نگاه کردم و با تمام وجودم او را در بغلم فشار دادم و از درون گریستم و از برون خندیدم ناراحتی خودمو فراموش کرده بودم.آخه من از بیماری سختی رنج می برم امیدی به زنده بودنم نیست پدر و مادرم نذر و نیازها ی زیادی کردن ولی بی فایده بود رفتنی بودم رفتنی.

ناراحتی وغصه به بیماری ام اضافه می کرد.با دیدن آن صحنه و حرف های آن مرد دلم آشوب شد یک لحظه نفهمیدم چی شد از حال رفتم چشم هام رو که باز کردم روی تخت بیماستان بودم ومامانم با چشم های نگران نظاره گراحوالم بودقضیه را برام تعریف کرد و گفت براثرفشار روحی که به من وارد شده بود در ایستگاه اتوبوس بیهوش شدم وآن پدرودخترمنو به بیمارستان رسوندن.همون جا تصمیم گرفتم چشم هامو به نجوا هدیه بدم چون او بیشترازمن به این چشمها نیاز داره...

من چند روزی بیشتر زنده نیستم. نا بینا مردن با بینا مردن برام هیچ فرقی نداره این موضوع را با مامانم درمیان گذاشتم عصبانی شد و گفت دیگه حق به زبان آوردن همچین حرف هایی را ندارم .به پدرم گفتم او هم مثل مامانم رفتار کرد اصرار کردم اشک ریختم التماس کردم راضی نشدن که نشدن.

حکومت نظامی راه انداختم وتهدید کردم که اگه به خواسته هام عمل نکنند دوا ودرمون را ادامه نمی دم ، لب به هیچ غذایی نمی زنم و آبی هم نمی خورم تا بمیرم .وهمین کار را هم کردم ونتیجه بخش بود چون اگر ادامه می دادم زودتر از وقت موعودی که پزشکان برام در نظر گرفته بودن به دیار باقی می شتافتم واین برای خانواده ام گرون تمام می شد.آنها تسلیم شدن. همه چیز برای نابینا شدن مهیا شد.منو به اتاق عمل بردند. چشم های قهوه ای ام ا از صندوقچه وجودم بیرون کشیدند و در صندوق وجود نجوا گذاشتن .عمل موفقیت آمیز بود...

وقتی که به هوش اومدم از مامانم پرسیدم که چرا هوا تاریکه ازش خواستم لامپ را روشن کنه آخه من از تاریکی می ترسم که ناگهان مامانم گریه کرد و پدرم گریه کنان از اتاق خارج شد تازه فهمیدم که چه اتفاقی برام افتاده.حس عجیبی داشتم فقط به مرگ فکر می کردم که آیا می تونم عزاییل راببینم یا که او در تاریکی خودم، جان بی مقدارم رو خواهد گرفت من فقط سیاهی می دیدم و نجوا دنیای رنگی را نظاره گر بود.بهش حسودی کردم.

پدر نجوا ازخوشحالی می گریست و پدر من هم ازناراحتی.در بیمارستان تحت مراقبت بودم ولی نجوا مرخص شده بود پس از چند روزنجوا بینایی کاملش رو بدست آورد وبه عیادتم اومد.دیگه لازم نبود برای واضح دیدن آدم ها چشم هاش روجمع کنه، این را حس می کردم . چشمهای قهوه ای من درصورت او به صا حب قدیمی اش نگاه می کرد

نجوا نزدیکم اومد دستام رو روی صورت وچشم هاش کشیدم چه حرارتی در نگاهش بود. انگار چشمهام برای او ساخته شده بودن. من چشمی نداشتم تا بگریم، جاش خالی بود.خودم رو پیشش خندان جلوه دادم.

نجوا یه تیکه پارچه باریک سبز روبه مچ دست راستم بست و گفت :تو حالت خوب میشه من مطمئنم بعد رفت و تنها شدم. یک لحظه از کاری که کردم پشیمان شدم وقتی به یاد مرگ افتادم ناراحتی ام بر طرف شد...

در بیمارستان حالم روز به روز بهتر و بهتر می شد طوریکه در آزمایشی که از من گرفتند هیچ اثری ازبیماری ام نبود سالم سالم بودم.من شفا پیدا کرده بودم ، یک معجزه.

والدینم نمی دانستند که از این موضوع باید شاد باشند یا ناراحت چون می دانستند که من باید تمام عمرم را با عصای سفید زندگی کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 20:21 توسط سعید |
متن نامه یه پسر 9 ساله به دختر همسایه

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 10:23 توسط سعید |
دنیای مجازی

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم. فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟... نه. نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟

- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.

- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.

- باشه برات می خرم.

صندوق پست الکترونیکی من پر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

- عمو!... می شه بگی کره و پنیر هم بیارن؟

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

- باشه، ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خوب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست، بذار بمونه، برایش نان و یک غذای خوشمزه بیارید.

آنوقت پسرک روبروی من نشست.

- عمو... چیکار می کنی؟

- ایمیل هام رو می خونم.

- ایمیل چیه؟

-  پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسه گفتم:

- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده

-  عمو... تو اینترنت داری؟

- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه.

- اینترنت چیه عمو؟

- اینترنت جائیه که با کامپیوتر می شه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رؤیاها، کار و یادگیری. همة این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

- مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

- دنیای مجازی جائیه که در اون نمی شه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رؤیاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اون طوری که دوست داریم عوض کردیم.

- چه عالی. دوستش دارم.

-  کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

- آره عمو، من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.

- مگه تو کامپیوتر داری؟

-نه ولی دنیای منم مثل اونه... مجازی. مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم. وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم. خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی می کنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوز هم بدن داره. پدرم سالهاست که زندانه، و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه می رم تا یه روز دکتر بزرگی بشم. مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم. صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:

- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها عاجزیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 18:33 توسط سعید |
رابرت داوینسنز

رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شد، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش می میرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید.

هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است او تو را فریب داده دوست من.

رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است!

+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 21:44 توسط سعید |
بیوگرافی و عکس های جدید از مصطفی زمانی (یوزارسیف)

نام : مصطفی

نام خانوادگی : زمانی

اصلیت : شمالی

تابعیت : ایران

اولین نقش : حضرت یوسف

تحصیلات : کارشناس مدیریت صنعتی

محل زندگی : تهران

پیش از این از رویارویی با خبر نگاران احساس خوبی نداشته، از عنوان کردن حرفهای تکراری بیزار است، اعتماد به نفس زیادی دارد. میدانست نقش حضرت یوسف سرو صدای زیادی میکند آدم محتاطی است 99 درصد از آشنایان او را نسبت به مطبوعات دچار دلهره کرده اند. از بچگی عاشق بازیگری بوده. وقتی وارد دانشگاه شد به بازیگری در تئاتر پرداخت. معتقد است فضای رشد پیشرفت برای جوانان و نوجوانان علاقه مند در شهرستانها کم و محدود است.

برای دیدن عکسها و بیوگرافی در ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 19:52 توسط سعید |
!... ولنتاین مبارک ...!

قصه ولنتاین از کجا شروع شد؟ دقیقاً از گل و ماه و ستاره !

حدودای 1700 سال پیش در روم (اونوقت ها شما هنوز به دنیا نیومده بودین!) حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینم ازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسی هم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نام ولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار می‌شه و دستور می‌ده که ولنتاین روبندازن زندان.

ولنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شه. اینجاس که میگن خر بیار و باقالی بارکن! خلاصه نامه نگاری و sms بازی و اینا شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته «از طرف ولنتاین تو». این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن “From your Valentine” از همونجا اومده. خوب کجا بودیم؟ آهان. بالاخره این جناب ولنتابن چند روز بعدش بخاطر قانون شکنی اعدام میشه و چون جرمش هم رسوندن دختر و پسرای عاشق به همدیگه بوده از اون به عنوان شهید راه عشق یاد میکنند و از اون زمان ولنتاین رو بعنوان نماد یک عاشق تمام عیار مطرح کردن و روزشو روز عشق گذاشتن. همین دیگه!

روز ولنتاین چه میکنند دخترا و پسرا؟

در بیشتر کشورهای دنیا، دختر و پسرایی که با هم دوست هستن یک بسته شکلات بهم کادو میدن. همونجور که میدونید شیرینیها باعث ایجاد شادی میشن و شاید علت اینکار هم از قدیما این بوده باشه. اما در ایران معمولا چند شاخه گل، یک عروسک خرس کوچولو ، یه قلب (ازین پفکی ها) و یا چیزی شبیه این هم بچه ها برای همدیگه میخرن. سعی کنید کادویی که میخرید یکمی سلیقه هم توش باشه. همیشه پول خرج کردن راه ابراز عشق نیست. یکمی سلیقه میتونه کادوی شما رو برای کسی که دوستش دارید جذاب تر کنه.

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 21:26 توسط سعید |
ایمیلی برای خدا !!!

خدا جان، حرفهايم را توي نيم ساعت بايد براتان بنويسم

خودتان ميبينيد که براي پيدا کردن هر کدام از حرف ها روي اين صفحه کليد چقدر عرق ميريزم

خداجان، از وقتي پسر همسايه پولدارمان به من گفت که شما يک ايميل داري که هر روز چکش ميکنيد

هم خوشحال شدم، هم ناراحت

خوشحال به خاطر اينکه مي توانم درد دلم را بنويسم

و ناراحت از اينکه ما که توي خانه مان کامپيوتر نداريم

ما توي خانه مان دو تا اتاق داريم

يک اتاق مال آقا جان و ننه مان است

يکي هم مال من و حسن و هادي و حسين و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ

دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز، خواستگار زهرا برامان آورده

يک کمد که همه چيزمان همان توست

آشپزخانه مان هم توي حياط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش

ما هم مجبوريم براي اينکه براي شما ايميل بزنيم دو هفته بريم پيش رضا ترمزي کار کنيم تا بتونيم پول يک ساعت کافي نت را در بياريم...

ادامه نامه در «ادامه مطلب»

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 22:31 توسط سعید |
آیا می دانید؟!!!

آیا می دانید:

- کوکاکولا در اصل سبز رنگ است!!!

- عمومي ترين نام جهان «محمد» است!!!

- عمومي ترين فاميل جهان «لی» است!!!

- اسم قاره ها با همان حرفي که آغاز ميشود پايان ميابد!!!

- شما نميتوانيد با حبس نفستان خود کشي کنيد!!!

- محال است آرنج دستتان را بليسيد!!!

- وقتي عطسه ميکنيد مردم به شما عافيت باش ميگويند چون قلب شما به مدت يک میليونيوم ثانيه ميايستد!!!

- خوک‌ها به دليل فيزيک بدني قادر به ديدن آسمان نيستند!!!

- فندک قبل از کبريت اختراع شد!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 22:18 توسط سعید |
گوشه ای از نامه چارلی چاپلین به دخترش

متن زیر گوشه‌ای از نامه چارلی چاپلین (هنرمند و نابغه سینما) به دخترش است:

دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می‌کنی؟ شنیده‌ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن « شهدخت ایرانی » است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده‌خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین‌آمیز تماشاگران، عطر مستی‌آور گل‌هایی که برایت فرستاده‌اند، اگر تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن‌های تماشاگران گاه تو را به آسمان‌ها خواهد برد، برو! آنجا برو، اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن؛ زندگی آن رقاصان دوره‌گرد کوچه‌های تاریک را که با شکم گرسنه می‌رقصند و با پاهایی که از بینوایی می‌لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده‌ام من درد بی‌خانمانی را کشیده‌ام و حتي از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره‌گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می‌زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می‌خشکاند، احساس کرده‌ام. با این همه من زنده‌ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.

دخترم در دنیایی که تو زندگی می‌کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی ‌که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می‌آیی آن تحسین‌کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می‌رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس‌های بچه‌اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو: « من هم یکی از آنان هستم » آری تو هم یکي از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می‌شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می‌شناسم. از قرن‌ها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه‌هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو می‌رقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می‌زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه‌ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می‌کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می‌زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه‌های شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز را در سیرک زیسته‌ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می‌روند نگران بوده‌ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می‌کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می‌کنند. دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می‌درخشد. اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می‌دانم. به روی صحنه جز تکه‌ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی‌پوشاند، به خاطر هنر می‌توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده‌تر و پاکیزه‌تر بازگشت، اما هیچ‌چیز و هیچ‌کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده‌آور می‌زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان‌اش را دوست می‌داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این‌باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می‌دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه‌های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی‌آید، با این همه پیش از آنکه اشک‌های من این نامه را تر کند می‌خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه‌ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می‌خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم، تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.

سوئیس؛ 1963

+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 16:40 توسط سعید |
بانک زمان !

تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واريز ميشود و تا آخر شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد. چون آخر وقت حساب، خود به خود خالي ميشود. در اين صورت شما چه خواهيد کرد؟  هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانيه اعتبار ريخته ميشود و آخر شب اين اعتبار به پايان ميرسد.  هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نميشود.

 ارزش يک سال را دانش‏آموزي که مردود شده، ميداند.

 ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به‏ دنيا آورده، ميداند.

 ارزش يک هفته را سردبير يک هفته‏نامه ميداند.

 ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را ميکشد.

 ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده.

 و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان به در برده، ميداند.

 

هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد.

باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نميماند.

+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 9:20 توسط سعید |
الکساندر فلمينگ

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند، فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمينگ او را از مرگ تدريجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.

مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.

اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی»

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم»

در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»

کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»

- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.

می دانید چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 23:26 توسط سعید |
خدایا شکر

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می رسند، باز می‌کنند و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: «خدایا شکر»

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 23:13 توسط سعید |
/body>